شعر را زندگی کن
خلوتی با خاقانی

غزل شمارهٔ ۳۰۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ای از پی آشوب ما از رخ نقاب انداختهلعل تو سنگ سرزنش بر آفتاب انداخته
۲
مه با خیال روی تو، گم‌گشته اندر کوی توشب با جمال موی تو، مشکین حجاب انداخته
۳
ای عاقلان را بارها بر لب زده مسمارهاوی خستگان را خارها در جای خواب انداخته
۴
ای کرده غارت منزلم آتش زده آب و گلمزلف تو در حلق دلم مشکین طناب انداخته
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth