خلوتی با نورس دماوندی
شمارهٔ ۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که آن شوخیوش از می شوخ و شنگهند پندارم که در دست فرنگ افتاده است
۲
گر ز خط چشمسیه کم شوخ و شنگ افتاده استهند را منظور صلحی با فرنگ افتاده است
۳
خندهی دنداننما با لعل آتش رنگ نیستشعلهی جواله با شبنم به جنگ افتاده است
۴
از لبش نازک خیالیها مکیدن میکندجای طرح بوسه از بس نیم رنگ افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳