خلوتی با نورس دماوندی
شمارهٔ ۱۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس که گندم گون من آدم سرشت افتاده استدل ز دام اختلاطش در بهشت افتاده است
۲
نیست بی حسن عمل از رحمت آرایش ترامی کند مشاطه رم از هر که زشت افتاده است
۳
هر که را از جان آگاهی بود قالب تهیچار پهلو بر زمین دایم چوخشت افتاده است
۴
نه امید پرورش نی برگ سر برگردنمدانه ی چندم که بر اطراف کشت افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲