خلوتی با فتحعلیشاه
شمارهٔ ۱۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک امشب با دل زارم به صد منت مدارا کنبه بالینم بیا بنشین و جان دادن تماشا کن
۲
به غیر از جان سپردن چاره دیگر نمیبینمدوای درد هجران را ز شمشیرش تمنا کن
۳
اگر خواهی که دردم به شود بشنو طبیب از منز آب خنجر او آتش دل را مداوا کن
۴
صبا از من بگو آن شانه زلف پریشان رادل گم کردهای دارم به زلف یار پیدا کن
صفحهٔ ۱ از ۳