شعر را زندگی کن
خلوتی با عبدالرحیم حائری

بخش ۳۲ - بقیۀ داستان آن مرد که از حضرت عزرائیل هنگام مُردن ‌خود را سؤال نمود

مشرق الانوار

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفت‌ بعد از روزگاری بس‌ درازنزدِ آن مرد آمد،عِزرائیل باز
۲
گفتش آن مرد ای رفیق باوفااز برای چه شُدَستی سوی ما؟
۳
گفت وقت رفتن است ای بُوالفُتوحآمدَستم از برای قَبض روح
۴
مرد گفتا با دو چشم اشکبارزینهار ای دوست مشکن عهد یار
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth