شعر را زندگی کن
خلوتی با عبدالرحیم حائری

بخش ۴۰ - حکایت

مشرق الانوار

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفت اگر خواهان دیدار منیباید اول تَل را ویران کنی
۲
زان به جان و دل شُدَستم مُستعدمی‌کشم این خاک را زین تَل بِجّد
۳
او چو شیرین و منم فرهاد اومی‌کَنم این کوه را از امداد او
۴
پس سلیمان گفتشش: ای مور ضعیفچون توانی با چنین جسمی نَحیف
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth