خلوتی با یوسف خوسفی
شمارهٔ ۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن چنان مستم که از چشمم برون آید شرابمیگساران جمله خوابیدند و من در تب و تاب
۲
هر که را از دور بینم یار خود پندارمشتشنهام از حد برون خود آب پندارم سراب
۳
تا ز چشمم در حجابی آتش اندر جان مراستخوش بوَد کز روی هم چون ماه برداری حجاب
۴
من نه آن رندم که از چرخ و فلک منت کشمگر کشم آهی ز دل، عالم کنم یکسر خراب
صفحهٔ ۱ از ۲