شعر را زندگی کن
خلوتی با خاقانی

شمارهٔ ۱۹۲ - مطلع سوم

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
باز از تف زرین صدف، شد آب دریا ریختهابر نهنگ آسا ز کف، لولوی لالا ریخته
۲
شاه یک اسبه بر فلک خون ریخت دی را نیست شکاینک سلاحش یک به یک، در قلب هیجا ریخته
۳
با شاخ سرو اینک کمان، با برگ بید اینک سنانآیینهٔ برگستوان، گرد شمرها ریخته
۴
دیده مهی برخوان دی، بزغالهٔ پر زهر ویزانجا برون آورده پی، خون وی آنجا ریخته
صفحهٔ ۱ از ۱۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth