خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۱۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سر زلفت ز صبا گر نه پریشان میگشتکار سودازدهای چند به سامان میگشت
۲
نامی از سرو درین باغ نبود است هنوزکه به دل یار قد یار خرامان میگشت
۳
آنکه از زمزم و کوثر دل او آب نخوردتشنهگرد سر آن چاه زنخندان میگشت
۴
شد یقینم که کفنپوش کند عالم راتیغ بیداد تو آن روز که عریان میگشت
صفحهٔ ۱ از ۳