خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۲۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش بر حالم چو گل آن بیوفا خندید و رفتخار خار من تماشا کرد و دامن چید و رفت
۲
تند بگذشت آنچنان از من که باد دامنشلخت لخت دل چو برگ گل ز هم پاشید و رفت
۳
من نه تنهخا دادخواه از جور گردون میرومصبح از بیمهریش خون بر جبین مالید و رفت
۴
بعد عمری آمد و کردم سؤال بوسهایبیمروت سنگدل نامهربان رنجید و رفت
صفحهٔ ۱ از ۳