شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۲۱۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سودای تو از سر رود اصلاً شدنی نیستاین است بلای که ز سر واشدنی نیست
۲
از پرده برون می‌فکنی راز درون راطفلی چو تو ای اشک دگر ناشدنی نیست
۳
دلتنگ توام نیست سر باغ و بهارمچشمم به گل و سرو و سمن واشدنی نیست
۴
معمورهٔ دل‌ها ز غمت رو به خرابی استکو شهر که از جور تو صحرا شدنی نیست
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth