شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۲۱۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دل خون شد و آرزو نمانده استدیگر به تو گفت‌وگو نمانده است
۲
تا من رفتم ز آستانتدر کوی تو آن غلو نمانده است
۳
در زخم دل ز کهنگی‌هاشایستگی رفو نمانده است
۴
دیدیم به گلشن زمانهیک‌بار شگفته‌رو نمانده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth