خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۲۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
غم دل نه شهری است نی روستایی استغریب است یارب ندانم کجایی است
۲
شکایت ز تاریکی روز هجراننویسم درین دیده تا روشنایی است
۳
اگر کوتهی کرده تیغش به قتلممرا از خدنگش امید رسایی است
۴
ز غیرت سر خودکشی دارم امروزندانم ز خون که دستت حنایی است
صفحهٔ ۱ از ۲