خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۲۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چشم من بر رخ او افتاد استچشم بد دور نکو افتاد است
۲
سر زفلت نتوانم پیچیداین کمندم به گلو افتاد است
۳
آه ازین زخم که تا بکردمباز کارش برفو افتاد است
۴
وسعت میکده بنگر که دروچرخ یک سو چو سبو افتاد است
صفحهٔ ۱ از ۲