خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۲۹۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که پرسی از چه چشمت مبتلای گریه استاز تو تا بیگانگی دید آشنای گریه است
۲
گفتیام از گریه بس کن خانهها کردی خرابخانه آبادان هنوز این ابتدای گریه است
۳
کی شود ممنون برای صوت از آب روانتر دماغیهای عاشق از صدای گریه است
۴
هر کجا سیل است ویرانی تقاضا میکنداین خرابیها به حالم مقتضای گریه است
صفحهٔ ۱ از ۳