خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۳۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به قصد کشتن من یار گر ز جا برخاستز موی موی تنم بانگ مرحبا برخاست
۲
چنان ز جور تو آمادهٔ فغان شدهامکه از شکست دلم شیشهسان صدا برخاست
۳
نشست و خاست کسی را که دست داده به یاربه مدعی بنشست و به مدعا برخاست
۴
چو آشنا که به تعظیم آشنا خیزدمرا چو دید سگ کوی او ز جا برخاست
صفحهٔ ۱ از ۲