خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۴۹۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل را جفای عشق کشیدن ضرور شدخون گشتن وز دیده چکیدن ضرور شد
۲
عقل از محلهٔ خودم اخراج کرده استدر کوی عشق خانهخریدن ضرور شد
۳
ناصح دو شب گذشت که خوابم نمیبردلطفی بکن فسانهشنیدن ضرور شد
۴
صبح امید ما به دمیدن نمیرسدتا چار جیب صبر دریدن ضرور شد
صفحهٔ ۱ از ۳