خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۵۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کشتی و سرزنش کندم طعنهزن هنوزسر رفت و وا نشد ز سرم دردسر هنوز
۲
شمشیر ناز را منه از کف که در تنمخالیست جای یک دو سه زخم دگر هنوز
۳
راندی اگرچه تیغ سیاست به فرق منهرگز نکردهام ز تو قطع نظر هنوز
۴
با آنکه عمرها همه شد صرف خدمتشما را نخوانده است غلام و نفر هنوز
صفحهٔ ۱ از ۳