خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۷۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ما دل صدپاره در فکر شراب انداختیمنسخه رنگین بود از غفلت در آب انداختیم
۲
در چمن حرفی ز روی آتشین او زدیمبرگ گل را شعلهسان در اضطراب انداختیم
۳
جوش زد بیاختیار از دیدها سیلاب اشکتا نظر بر حال این دیر خراب انداختیم
۴
پیش او شرح پریشانی به ما سودی نکردطرهٔ او را عبث در پیچوتاب انداختیم
صفحهٔ ۱ از ۲