خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۷۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سراسر خشک دیدم مزرع خود تا نظر کردمدل از بیحاصلیها آب شد من گریه سر کردم
۲
ز دست غیر با این ضعف از کویش سفر کردمبه هر گامی ز پا بنشستم و خاکی به سر کردم
۳
توام از گفتهٔ اغیار از محفل به در کردیمنش از غیرت عشق ای صنم از دل به در کردم
۴
حدیث تلخ میگوید به من زان یار شیرینلبکه من این زهر را بر خود گوارا چون شکر کردم
صفحهٔ ۱ از ۲