خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۸۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خزان خط به جا نگذاشت رنگی از بهار اودل اکنون داغ میگردد ز سیر لالهزار او
۲
من ای طفل یتیم گوهر از بخت تو حیرانمکه در گهوارهٔ زر داده جایت گوشوار او
۳
ز صافی رنگ هم بر روی او نتواند استادنعرق راچون میسر شد نشستن بر عذار او
۴
نسیم ناقه آید از چراغ مرده بر خاکشبمیرد هر کهدر سودای زلف مشکبار او
صفحهٔ ۱ از ۲