خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۸۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوردم ز شست یار خدنگی که واه واهخون از دلم چکیده به رنگی که واه واه
۲
از رشک غنچه پیرهن خود به خون کشیدپوشید یار جامهٔ تنگی که واه واه
۳
ما را تلاش صلح تو دور است از صلاحدارد به ما نگاه تو جنگی که واه واه
۴
کونین را فروخته خاکستری خریددیدم به کوی عشق ملنگی که واه واه
صفحهٔ ۱ از ۲