شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۱۵۴

غزلیات ناتمام

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هر که را سودای زلف او گریبان‌گیر شدتا به گردن غرق آب آهن زنجیر شد
۲
بیش ازین بی‌حاصلی نبود که در باغ جهانهر کجا انجیز بنشیانیم بید انجیر شد
۳
خاطر دلگیر از زخم توام گل گل شکفتغنچهٔ من عاقبت وا از دم شمشیر شد
۴
دل بسی آزرده بود از بهر آب زندگیخضر را هم عاقبت آن سبزهٔ شمشیر شد
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth