خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۲۰۷
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به عشق مردم و از درد سر شدم فارغز اشک شام و ز آه سحر شدم فارغ
۲
رساند خاک قناعت مرا به آب بقادگر ز منت خشک خضر شدم فارغ
۳
تو نیز ماحضری خویش را بیار ای دلکه من ز خوردن خون جگر شدم فارغ
۴
علاج درد سرم سخت درد سر میدادز سر گذشتم و از درد سر شدم فارغ
صفحهٔ ۱ از ۱