خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۲۷۸
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هواداری یارن برنمیتابد دماغ منپر پروانه دامن میفشاند بر چراغ من
۲
به دشت بینشانی آنچنان آواره گردیدمکه عنقا میشود هرکس که میگیرد سراغ من
۳
به من میکرد گرمی تا سحر پروانه در بزمشمگر امشب ز موم شمع مرهم داشت داغ من
۴
چه کم خواهد شدن از دولت آن حسن روزافزوناگر از سایهاش روشن شود یک شب چراغ من
صفحهٔ ۱ از ۲