شعر را زندگی کن
خلوتی با انوری

غزل شمارهٔ ۱۴۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رودبالله ار با مؤمن اندر کافرستان می‌رود
۲
دل به دلال غمش دادم به دستم باز دادگفت نقدی ده که این با خاک یکسان می‌رود
۳
آنچنان بی‌معنیی کارم به جان آورد و رفتاین سخن در یار بی‌معنی نه در جان می‌رود
۴
گفتم از بی‌آبی چشم زمانه‌ست این مگرپیشت آب من کنون تیره به دستان می‌رود
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth