خلوتی با انوری
غزل شمارهٔ ۲۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانمنه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
۲
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارمنه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
۳
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرماییمکن تکلیف ناواجب که بیدل صبر نتوانم
۴
اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستانکه بیوصل تو اندر دل وبال دل بود جانم
صفحهٔ ۱ از ۱