شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۱۲۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چه دستها، که ز دست غم تو بر سر نیست؟چه دیدها؟ که ز نادیدنت به خون تر نیست؟
۲
کدام پشت، که در عهد زلف چون رسنتز بس کشیدن بار بلا چو چنبر نیست؟
۳
حکایتی که مرا از غم تو نقش دلستاگر قیاس کنی در هزار دفتر نیست
۴
هزار جامهٔ پرهیز دوختیم و هنوزنظر ز روی تو بر دوختن میسر نیست
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth