شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۱۳۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
با من از شادی وصل تو اثرِ چیزی نیستدل ریش است و تن زار و دگر چیزی نیست
۲
دل من بردی و گویی که ندانم که کجاستاز سر زلف سیاه تو به در چیزی نیست
۳
سینه را ساخته بودم سپر تیر غمتدل نهادم به جراحت، که سپر چیزی نیست
۴
به دو چشمت، که مرا بی ‌تو به شب‌های درازتا دم صبح، به جز آه سحر چیزی نیست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth