شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۱۵۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفتجان را خیال روی تو از دل به در نرفت
۲
این آتش فراق، که بر می‌رود به سراز دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!
۳
آخر که دید روی تو، ای مشتری لقاکش در غم تو ناله به عیوق در نرفت
۴
دوشم چه دود دل که ازین سینه برنخاست!و امشب چه اشک خون که ازین چشم تر نرفت!
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth