شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۲۱۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تویی که از لب لعلت گلاب می‌ریزدز زلف پرشکنت مشک ناب می‌ریزد
۲
متاب زلف خود، ای آفتاب رخ، دیگرکه فتنه زآن سر زلف به تاب می‌ریزد
۳
به هر سخن، که لب همچو شکر تو کندمرا دگر نمکی بر کباب می‌ریزد
۴
به یاد روی تو هر بامداد دیدهٔ منستاره در قدم آفتاب می‌ریزد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth