شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۲۵۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شدحسن فروشنده گشت، عشق خریدار شد
۲
خلوت دل چون ز دوست پر شد و پر کرد پوستواقعه انبوه گشت داعیه بسیار شد
۳
آمد و شد در گرفت از چپ و از راست دوستدل به تماشای او بر در و دیوار شد
۴
پرده ز رخ دور کرد، شهر پر از نور کرددیدن او سهل گشت، دادن جان خوار شد
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth