خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۲۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دی رفتم اندر کوی او سرمست، ناگه جنگ شدامروز زانم تنگدل کان جای بر وی تنگ شد
۲
گوید به مستی: سوی من، منگر، مرو در کوی منباز آن بت دلجوی من، بنگر: چه شوخ و شنگ شد؟
۳
هر دم چو ازینگی دگر خواهد دل ما سوختنمنشان بر آتش خویش را، ایدل، که کار ازینگ شد
۴
پندی که نیکو خواه من، میداد بد پنداشتمتا لاجرم در عشق او نامی که دیدی ننگ شد
صفحهٔ ۱ از ۳