شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۳۳۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
به سر زلف سیه دوش گره برزده بودخلق را آتش سوزنده به دل در زده بود
۲
مرد را مردمک دیده به خون تر می‌کردعنبرین خال که بر برگ گل تر زده بود
۳
حسن بالای چو سروش ز خرامیدن و خوابطعنه بر قامت شمشاد و صنوبر زده بود
۴
سرو را پای فروشد به زمین همچون میخپیش بالاش، ز بس دست که بر سر زده بود
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth