شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۳۴۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خسروم با لب شیرین به شکار آمده بوداز پی کشتن فرهاد به غار آمده بود
۲
باده نوشیده شب و خفته سحرگاه به خوابروز برخاسته از خواب و خمار آمده بود
۳
زلف بگشود،بر آشفته،کله کج کردهتیغ در دست،کمر بسته،سوار آمده بود
۴
بوسه‌ای خواستمش، کرد کنار ارچه چنانپای تا سر ز در بوس و کنار آمده بود
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth