خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۳۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خودروزی چنان شوی که ندانم ترا ز خود
۲
من آشنای روی تو بودم، مرا ز چهبیگانه میکنی دگر، ای آشنا، ز خود؟
۳
هر گه که پر شود ز خیالت ضمیر منپر بینم این محله و شهر و سرا ز خود
۴
وقتی به حال خود نظرم بود و این زمانگشتم چنان، که یاد نیاید مرا ز خود
صفحهٔ ۱ از ۲