خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۳۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن فروغ دیده و آن راحت دل میرودرخت بردارید، همراهان، که محمل میرود
۲
کاروان مشکل رود بیرون، کز آب چشم منجمله را خر در خلاب و بار در گل میرود
۳
ای که دیدی قتل من در پای آن سرو سهیشحنه را ز این فتنه واقف کن که: قاتل میرود
۴
مردمان گویند: هرچه از دیده رفت از دل برفتنی، که بر جایست نقش یار و مشکل میرود
صفحهٔ ۱ از ۳