شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۳۵۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشودشکرست آن لعل و دلها زان شکارش میشود
۲
گنج حسن و دلبری زیر نگین لعل اوستلا جرم دل در سر زلف چو مارش میشود
۳
بارها از بند او آزاد کردم خویش راباز دل در بند زلف تابدارش میشود
۴
بیدلی را عیب کردم در غم او، عقل گفت:چون کند مسکین؟ که از دست اختیارش میشود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth