خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۳۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار میآیددرخت شوقم از برگش به برگ و بار میآید
۲
ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشبکه سیل گریهٔ این دیدهٔ بیدار میآید
۳
حروف نامهام بینقطه آن بهتر که از چشممبسست این قطرههای خون که بر طومار میآید
۴
نمیآید ز من کاری درین اندوه و سهلست اینگر آن دلدار شهر آشوب من در کار میآید
صفحهٔ ۱ از ۲