شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۳۹۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
جانا، ضمیرت حال ما نیکو نمیداند مگر؟یا آن ضرورت نامها خود بر نمیخواند مگر؟
۲
رفتی و شهری مرد و زن بر خاک راهت منتظرقلاب چندین دل ترا هم باز گرداند مگر
۳
روز وداع آن اشک خون کز دیدها پالوده شدگفتم که: در وی کاروان رفتار نتواند مگر
۴
چشمت ز بهر دیگران چون کرد یاری، سعی کنکز بهر ما هم گوشهٔ ابرو بجنباند مگر
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth