شعر را زندگی کن
خلوتی با اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۴۴۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفتم: به چابکی ببرم جان ز دست عشقخود هیچ یاد و هوش نیاورد مست عشق
۲
صد گونه مرهم ار بنهی سودمند نیستآنرا که زخم بر جگر آمد ز شست عشق
۳
گفتیم: دل ز عشق بپرداختیم و خودهر روز بیش می‌شود این جا نشست عشق
۴
هر چند سر کشیدم ازین عشق سالهاهم زیر پای کرده مرا زور دست عشق
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth