خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به مسجد ره نمیدانم، گرفتار خراباتمجزین کاری نمیدانم که: در کار خراباتم
۲
خراب افتاد کار من، خرابات اختیار منخراباتیست یار من، از آن یار خراباتم
۳
ز دام زاهدی جستم، به قلاشی کمر بستمز بهر آن چنین مستم، که هشیار خراباتم
۴
بگردان باده، ای ساقی، چو اندر خیل عشاقیبه من ده شربت باقی، که بیمار خراباتم
صفحهٔ ۱ از ۳