خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختمجان خود در آتش و تن در عذاب انداختم
۲
خود زمانی نیست پیش دیدهٔ من راه خواببس که این توفان خون در راه خواب انداختم
۳
تا نپنداری که دیدم تا برفتی روی ماهیا به مهر دل نظر بر آفتاب انداختم
۴
از شتاب عمر میترسد دل من، خویش رازان بجست و جوی وصل اندر شتاب انداختم
صفحهٔ ۱ از ۲