خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صنما، به دلنوازی نفسی بگیر دستمکه ز دیدن تو بیهوش و ز گفتن تو مستم
۲
دل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگهتو در آن، گمان که: من خود ز کمند عشق جستم
۳
دل تنگ خویشتن را به تو میدهم، نگارابپذیر تحفهٔ من، که عظیم تنگ دستم
۴
خجلم که بر گذشتی تو و من نشسته، یاربچو تو ایستاده بودی، به چه روی مینشستم؟
صفحهٔ ۱ از ۳