خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای زاهد مستور، ز من دور، که مستمبا توبهٔ خود باش، که من توبه شکستم
۲
زنار ببندی تو و پس خرقه بپوشیمن خرقهٔ پوشیده به زنار ببستم
۳
همتای بت من به جهان هیچ بتی نیستهر بت که بدین نقش بود من بپرستم
۴
فردای قیامت که سر از خاک برآرمجز خاک در او نبود جای نشستم
صفحهٔ ۱ از ۳