خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تو دامن از کف من دوش در کشیدی و گفتمکه: آستین تو بوسم، بر آستان تو افتم
۲
دلم چو غنچه سحرگاه تنگ بود و به مهرتز دیده اشک ببارید و من چو گل بشکفتم
۳
ز طیره بر نظرم نیز راه خواب ببستیچو یک دو روز بدیدی که با خیال تو جفتم
۴
هزار تلخ بگویی مرا و چون بر مردمفغان کنم ز تو،منکر شوی که: هیچ نگفتم
صفحهٔ ۱ از ۳