خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب دوشینه در سودای او خفتماز آن امروز با تیمار و غم جفتم
۲
زمن هر چند سر میپیچد آن دلبراگر دستم رسد در پای او افتم
۳
چو چین زلف او آشفته شد حالمخطا کردم که: با زلفش برآشفتم
۴
ازان کرد آشکارا دیده راز منکه راز خویش را از دیده ننهفتم
صفحهٔ ۱ از ۳