خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۵۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نگشتی روز من تیره، ندانستی کسی رازماگر دردت رها کردی که من درمان خود سازم
۲
مکن جور، ای بت سرکش، مزن در جان من آتشکه گر سنگم به تنگ آیم و گر پولاد بگدازم
۳
تنم خستی و دل بستی و اندر بند جان هستیکنون با غیر بنشستی و من سر نیز در بازم
۴
نخستم دانه میدادی که در دام آوری ناگهبه سنگم میزنی اکنون، که ممکن نیست پروازم
صفحهٔ ۱ از ۳