خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۵۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جای آن دارد که: من بر دیدها جایت کنمرایگان باشی اگر، جان در کف پایت کنم
۲
پسته حیران آید و شکر به تنگ آید ز شرمچون حدیث پستهٔ تنگ شکر خایت کنم
۳
گر چه شد فرسوده عقل من ز دست زلف توآفرین بر دست زلف عقل فرسایت کنم
۴
بر دل و بر دیدهٔ من گر کنی حکم، ای پسردیده را مزدور و دل را کارفرمایت کنم
صفحهٔ ۱ از ۲