خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بنامیزد! چه رویست این؟ که حیرانند ازو حورانچنین شیرین نباشد در سپاه خسرو توران
۲
دلم نزدیک آن آمد که: از درد تو خون گرددولی پوشیده میدارم نشان دردش از دوران
۳
بخندی چون مرا بینی که: خون میگریم از عشقتز مثل این خرابیها چه غم دارند معموران؟
۴
چو شاخ گل ز رعنایی به هر دستی همی گردیدریغ آمد مرا شمعی چنین در دست بینوران
صفحهٔ ۱ از ۳